خبرگزاری شبستان

یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

الأحد ٧ ربيع الثاني ١٤٤٠

Sunday, December 16, 2018

اللَّهُم کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن، صَلَواتُکَ علَیه و علی آبائِه، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَه، وَلِیّاً وَ حَافِظاً و قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْنا، حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعا وَ تُمَتعَهُ فیها طَویلا" - خدایا، ولىّ‏ ات، حضرت حجّت بن الحسن، که درود تو بر او و بر پدرانش باد؛ در این لحظه و در تمام لحظات سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى که خوشایند اوست، ساکن زمین گردانیده و مدّت زمان طولانى در آن بهره مند سازی

سرویس : معرفی کتاب - زمان :   ۱۳۹۷/۹/۱۴ - ۱۰:۴۶ شناسه خبر : ۷۴۵۴۳۷

«اینم شد زندگی» از مجموعه آثار عزیز نسین با ترجمه «رضا همراه»
«اینم شد زندگی» از مجموعه آثار عزیز نسین با ترجمه «رضا همراه» راموسسه نشر نگاه چاپ کرده است.

 

به گزارش خبرگزاری شبستان، در پشت جلد این اثر آمده است: «اینم شد زندگی» مجموعه‌ای داستانی از عزیز نسین است. تصویری که او در آثارش ارائه می‌دهد تصویری به غایت خنده‌آور اما تکان دهنده است. طنز تلخ سیاسی که او به استادی به کار می‌گیرید تا معایب اجتماعی را برملا کرده و با نقدآن‌ها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او نقاد بی‌رحم اما شیرین سخن اجتماع ترکیه است. البته او همه تقصیرات را به گردن سیستم و حکومت نمی‌اندازد و با نقد خرافات، گژ‌بینی و کم‌اندیشی می‌کوشد توازن ایجاد کند تا راه برون رفت از مشکلات را بیشتر عرضه نماید...»

 در بخشی از این اثر می می خوانیم: «تمام مادرها خوبند، اما تو از همه‏‏یشان بهتری. در سیزده سالگی عروسی کردی، در پانزده سالگی مرا به دنیا آوردی، در 26 سالگی مزه زندگی را نچشیده مردی….. همیشه به یاد توام، افسوس که یک عکس هم از تو ندارم، آخر فکر می‏‏کردی عکس گرفتن گناه است! نه سینما رفتی نه تئاتر رفتی! برق و گاز و تختخواب را در خواب هم ندیدی. برای شنا به دریا نرفتی و قسمت‏‏های قلمبه بدنت را به نامحرم نشان ندادی. سواد خواندن و نوشتن هم نداشتی، بالاخره از زندگیت خیری ندیدی و در 26 سالگی زندگی نکرده مردی…. بعد از این دیگرمادرها زندگی نکرده نمی‏‏میرند… اینطور بوده اما اینطور ‏نمی‏ماند…

من و شیاطین!

خیلی‏‏ها از من می‏‏پرسند:

«تو چطور تندتند می‏‏نویسی؟» می‏‏گویند: «روی دوش هنرمندان و نویسندگان جن و پری‏‏های مخصوصی هست که به اونا فرمان ‏می‏دن….!»

«اینوبگو…. اینونقاشی کن… اینو بساز و…» وقتی اسم این جن و پری‏‏ها را می‏‏شنوم به فکر می‏‏افتم که آنها چه شکلی هستند؟

نصف بدنشان دختر و نصف بدنشان ‏ماهی‏است؟ و یا وقتی اسم دختر دریا را می‏‏شنوم در نظرم مجسم می‏‏کنم که نصف بدنش دختر ونصف بدنش پرنده‏‏است. اما من جن افسونگر به آن صورت ندارم و روی دوشم هم کسی سوار نیست که مثل پری‏‏های هنرمندان نصفش دختر باشد و نصفش پرنده باشه!…

جن و پری‏‏های من یک دهمشان آدم و بقیه‏‏یشان جانورند…. به جای دوشم، روی پشتم، سوار شده‏‏اند! بدمصب آن‏قدر سنگین است که کمر من زیر این بار خم شده. جن و پری‏‏های من تعدادشان یکی دو تا هم نیست خیلی زیادند. اگر دوتاشون از پشتم پایین بیاند سه تا فوراً سوار میشوند پری‏‏های من زیبایی بی‏‏حدی دارند. اما جن‏‏های من تا دلتان بخواهد زشتند. پری‏‏ها مرا نوازش می‏‏کنند ولی جن‏‏های من آزارم می‏‏دهند. مرا گاز می‏‏گیرند… فحش می‏‏دهند!…

پری‏‏های افسونگر روی دوش هنرمندان سوار می‏‏شوند و آنها را افسون می‏‏کنند. ولی مال من بدبخت فقط دستور می‏‏دهند و زور می گویند:

«بنویس! یا الله بنویس! چرا ساکتی؟ حق نداری بخوابی یا الله بلند شو. تو حق نداری مریض هم بشی! باید شب و روز بنویسی…. پاشو یا الله معطل نکن.» افسونگران جن و جادوی من تا دلتان بخواهد زیادند. طلبکارهایم! صاحبخانه‏‏ام! قصاب سرکوچه‏‏‏ی ما… الحمدالله تمامی ندارند! ننویسم چکار کنم؟

من بیچاره حق مریض شدن هم ندارم. اگر من قانون‏گذار بودم به قوانین مملکت یک چنین ماده‏‏ای اضافه می‏‏کردم:

مریض شدن حقی است که تمام آدم‏‏ها باید از آن استفاده کنند! این یک حق اجتماعی است به آدم‏‏های خوشبختی که وقتی مریض می‏‏شوند، می‏‏توانند استراحت کنند و بخوابند حسادت می‏‏کنم. آخه من در مدت نیم قرن عمرم یک دفعه هم حق نداشتم مریض بشوم! چون جن و پری‏‏های من نمی‏‏گذارند، هی نق می‏‏زنند:

«بنویس! یا الله زودتر….»

«چشم می‏‏نویسم…»

صبح‏‏ها وقتی از خواب بیدار می‏‏شوم گلها و چمن‏‏ها را می‏‏بینم آرزو می‏‏کنم روی چمن‏‏ها راه بروم تا خستگی به پنجاه سال عمرم از تنم بیرون بیاید ولی تا می‏‏خواهم این آرزویم را عملی کنم سروکله‏‏ی بد مصب‏‏ها پیدا می‏شود:

«چرا معطلی بنویس!»

یک روز یکی به من گفت:

تو چطور این همه چیز می‏‏نویسی؟

چنان عصبانی شدم که می‏‏خواستم بزنم کله‏‏اش را داغون کنم. ولی جلوی خودم را گرفتم و جواب دادم:

تو خیال می‏‏کنی خوشم می‏آید کاغذ سیاه کنم؟! مجبورم بنویسم. دستم تنگ است. عائله‏‏ام زیاد است اگر ننویسم چه خاکی به سرم بریزم؟ شغل و حرفه‏ی دیگری بلند نیستم. مجبور می‏‏شوم این اراجیف را سرهم کنم و به خورد مردم بدهم!….

گفت:

– این همه مطلب را از کجا گیرمی‏‏آری؟

– از بس که صبح تا عصر توی مردم وول می‏‏خورم و با اشخاص مختلف روبرو میشم. فروشنده، چوپان، حسابدار، نقاشی، عکاس، نویسنده، بقال، زندانی این هم خودش شغلیه ، بیکار (این کار از همه‏‏اش سخت‏‏تر و پر مسئولیت‏‏تره)، واکسی و ….. روزی صد تا سوژه پیدا می‏‏کنم بالاخره می‏‏نویسم و مجبورم برای یه لقمه نون شب و روز بنویسم. چی میشه کرد توی اینهمه کار و کاسبی خدا این نون رو توی دامن من گذاشته و به جای این همه جن و پری‏‏های خوب خدا جن و پری‏‏های بد جنسی را مأمور من کرده که پدرم رو ‏درمی‏آرن! و زیر بار زندگی منو له و لورده می‏‏کنن‏!...»

«اینم شد زندگی» از مجموعه آثار عزیز نسین با ترجمه «رضا همراه» راموسسه نشر نگاه چاپ کرده است.

پایان پیام/37

نظرات

نام :
ایمیل:(اختیاری)
متن نظر:
ارسال

نظرات ارسال شده

سرخط خبرهای سرویس

«از جیحون تا فرات ایرانشهر و دنیای ساسانی»

«از جیحون تا فرات ایرانشهر و دنیای ساسانی» اثر مشترک «تورج دریایی»،«خداداد رضاخانی» با ترجمه « مریم بیجوند»را نشر مروارید چاپ کرده است.

اخبار برگزیده شبستان