امروز:یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸ نسخه اصلی خبرگزاری

گزارش اختصاصی شبستان از مسجد ساعت؛

کسی حالی از یادگار ظل السلطان نمی پرسد

کسی حالی از یادگار ظل السلطان نمی پرسد

خبرگزاری شبستان: برج ساعت این مسجد معروف است. ساعتی که با بی مهری تمام امروز منزلگاه کفترها شده و تنها دلسوز این مسجد تاریخی پیرمردی سالخورده است که نگران از خالی شدن شبستان زیر پای نمازگزاران و دزدیده شدن ساعت مسجد است.

خبرگزاری شبستان: زمان همه چیز را با خود می برد اما گویی قرار است تا برخی چیزها در یادها بمانند حتی به قیمت تمام شدن عمر و جان شان، مثل بسیاری از آثار و ابنیه تاریخی که دستخوش نامهربانی های به ظاهر مهربانانه ما می شوند. آثار و شناسنامه های تاریخی فرهنگ ایران زمین که در گذر روزها دست به دست میان نسل ها جابه جا شده و سینه به سینه ماجراهای مختلفی را برایش تعریف کرده و می کنند... مثل مسجد مشیرالسلطنه معروف به مسجد (ساعت).

 

از یک هفته قبل به دنبال خبری که در مورد یک بنای قدیمی خوانده بودم تصمیم گرفتم سری به این مسجد تاریخی بزنم و از وضعیت مسجد و مدرسه مشیرالسلطنه مطلع شوم، این شد که راهی میدان مولوی شدم تا در ظل آتش گرما، یکی از مساجد ساخته شده معروف ظل السلطان وقت یعنی مظفرالدین شاه را ببینم.

 

پیدا کردن این مسجد خود ماجرا و داستانی مفصل دارد. دوبار میدان مولوی را دور زدیم و بالاخره سر از خیابان وحدت اسلامی(شاهپور) سابق در آوردیم و طبق گفته یکی از رهگذران به راست میدان شاهپور رفتیم و بالاخره خیابان فروزش و پس از آن کوچه تشکری موحد پدیدار شد.

 

صلابت و اصالت یک مسجد تاریخی

تصمیم گرفتم به قصد تحقیق محلی از اهالی، باقی مسیر را پای پیاده طی کنم. بعد از پرس و جوی بی نتیجه در مورد مسجدی که به برج ساعت اش معروف است بالاخره توانستم مسجد را پیدا کنم. مسجدی که گویی از همان میدان مولوی و در میان کسبه تا همین مردمی که چند خیابان بالاتر همسایه اش هستند ناشناخته بود. جز چندنفر از اهالی نمی دانستند که اصلا آنجا مسجدی هست که تاریخچه ای بس قدیمی دارد.

 

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG09472401.jpg

 

قدم زنان در حالی که صدای گذر هواپیماهای مسافری هر چند دقیقه یک بار به گوش می رسید به دیوار بلند یک مسجد قدیمی رسیدیم. به سنت تمام بناهای مذهبی و قدیمی جایی کوچک و مختصر برای روشن کردن شمع وجود داشت که از بس در آن شمع روشن کرده بودند تبدیل به تَلی از پارافین های جامد و سوخته شده بود.

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG09461916.jpg

درب مسجد اما باز بود و این نوشته در سر در ورودی توجه ام را جلب کرد: «همسایه مسجد حق ندارد نماز بخواند مگر در مسجد» و همچنین آیه شریفه «إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسَى أُوْلَـئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ » که به زیبایی روی کاشی های قدیمی و رنگارنگ نوشته شده بود.

آیه ای که اقلا سال های سال است که دیگر در مورد این مسجد صدق نمی کند.

 

سلام به یک مسجد قدیمی

وارد مسجدی شدم که روزی مسجد-مدرسه بود. هنوز هم حجره های معدود طلاب در اطراف حیاط دیده می شود. حجره هایی که مملو از قرآن و کتاب های حدیثی و تفسیر است که هرکدام به قاعده یک وجب خاک را  روی جلدشان دارند. سرک کشی به حجره ها و حیاط مسجد را می گذارم برای بعد.

 

چرخی دوباره در حیاط کوچک مسجد زدم و وارد شبستان زنانه شدم. حضور دو نفر ناشناس که یکی دوربین به دست بود و دیگری تند تند یادداشت بر می داشت به اندازه کافی برای تعداد محدودی از بانوان حاضر در مسجد عجیب بود. حضور ما به عنوان تازه واردانی که تا امروز در این مسجد دیده نشده بودند، شمّ کاراگاهی حاضران را دوچندان کرد و بالاخره یک نفر جلو آمد و سوال کرد که چه کار می کنید؟؟؟

 

توضیحاتم کافی بود تا سفره درد دل شان باز شود و بگویند: این مسجد را چه قدر دوست دارند و از وقتی که بچه بودند با والدین شان به مسجد می آمدند. یکی از آنها گفت: این مسجد حتی موش هم دارد و کسی به آن رسیدگی نمی کند. هیچ پشتوانه مالی برای این مسجد وجود ندارد و اقامه نماز ظهر و عصر به عهده یکی از حاضران در مسجد است و تنها برای نماز مغرب و عشا امام جماعت معمم داریم.

 

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG09511792.jpg

 

و بعد از اقامه نماز ظهر و عصر...

چرخی در شبستان زنانه زدم. سقف این مسجد در هر دو شبستان زنانه و مردانه گنبد گونه بود و به سبک معماری بیشتر مساجد قدیم، سوراخی برای تهویه در آن ایجاد شده بود که با یک محفظه شیشه ای از پشت بام مسجد پوشانیده شده بود. این محفظه قبلا یک قاب دایره ای فلزی بود که ماحصل معماری اولیه مسجد به حساب می آمد اما بعد از گذر زمان و فرسوده شدن به لطف سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تعویض و اکنون جنس این پوشینه شیشه بود.

 

به خود جرات دادم و وارد شبستان مردانه شدم که با یک پرده از شبستان زنانه جدا شده بود. تجربه به من ثابت کرده بود ورود به شبستان مردانه بدون هماهنگی اعتراضات فراوانی را به همراه خواهد داشت اما به هرحال در این مسجد کسی نبود تا بتوانم از او کمک بگیرم. نه امام جماعت و نه حتی یک دفتر فرهنگی، هیچ کس...  و همین وضعیت غریبانه مسجد و علاقه و پیگیری مآمومین اعم از زن و مرد باعث شد که این اتفاق بیفتد و بتوانم به شبستان مردانه برسم. این شد که تنی چند از آقایان که پای ثابت مسجد بودند با ما در مورد مسجد دوست داشتنی شان صحبت کردند و گفتند که چه قدر تا به حال تلاش کردند تا مسجد را با همین وضعی که دارد سر پا نگه دارند اما واقعا هیچ پشتوانه ای ندارند.

 

 

در بحبوحه این سخنان بود که چشم ام به پیرمردی سیه چرده افتاد. خادم مسجد که  خودش هم به درستی نمی داند چند سال دارد می گوید: چهل سال است که در این مسجد هستم. وقتی که به این مسجد آمدم اولاد اول ام را داشتم. 10 سال اش بود. با دست نشان می دهد که تا همین انتهای شبستان جمعیت لب به لب می نشست و جا برای سوزن انداختن وجود نداشت.

 

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG10131862.jpg

 

 

با خادم مسجد به حیاط می آیم. کف حیاط را نشان ام می دهد و یک درپوش فلزی را از روی کف پوش سنگی حیاط بر می دارد. می گوید اینجا آب انبار بود، وقتی که باران می آمد آب جمع می شد و بعد در داخل باغچه ها می ریخت. آن قدر لاغر است که به راحتی می تواند از این دریچه کوچک وارد آب انبار متروک شود. می گوید: آن موقع لوله کشی نبود ولی آب هم هدر نمی رفت، الان آب باران می آید و اضافه اش می رود در جوی.

 

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG10001862.jpg

 

یک قدم تا برج ساعت

بالای برج که نه اما اقلا رفتم پشت بام مسجد. برای رفتن به داخل برج ساعت نیاز به نامه میراث فرهنگی داشتم. نامه ای که لزوم داشتن اش تازه ساعتی قبل آن هم از طریق یکی از کسبه به گوش ام رسیده بود و البته این مسجد حتی یک تلفن نداشت که بتوانم پرس و جویی داشته باشم که چه باید بیاورم و نیاورم در هر حال این علاقه به رفتن داخل برج ساعت را به دست فراموشی سپردم و از روی همان پشت بام ساعت را دید زدم و عکاس همراهم با لنزهای قوی دوربین اش عکس های متعددی از برج گرفت. برجی که بالای (خرپشته) مسجد واقع شده و به قول معروف یک جورایی در حال کج شدن و خدای نکرده سقوط بود.

 

 

http://media.shabestan.ir/Original/1394/05/22/IMG10434059.jpg

 

شیب تند پله های پشت بام را به سمت حیاط مسجد پایین می آیم و چرخی داخل حیاط می زنم. اقلا سه حجره به مساحت قابل قبولی اطراف حیاط مسجد وجود دارد. حجره هایی با شیشه های رنگی که یکی از آنها به علت آنکه شیشه اش شکسته منزلگاه کفترها شده است، مثل برج ساعت مسجد که آن هم به قول خادم، شده لونه کفترها!

 

 

تعجب می کنم، آیا این فضا نمی توانست یک دفتر فرهنگی برای مسجد باشد؟ آیا این مسجد نباید یک امام جماعت تمام وقت داشته باشد؟ آیا نباید اقلا یک سیم کشی تلفن داشته باشد؟ و در نهایت آیا نباید به خادمی که چهل سال آزگار در این مسجد از جان و دل کار کرده است رسیدگی کرد؟

 

در همین اثنا است که چشم ام به ساختمان روبه روی مسجد می افتد که در بدو ورود متوجه آن نشدم: هیئت حضرت معصومه(س)(دوشنبه شب ها)، فکر می کنم مسجد و هیئت رو به روی یکدیگر بتوانند تعامل خوبی با یکدیگر برقرار کنند. در طول این سال ها را نمی دانم ولی اصولا که باید این طور باشد.

 

این مسجد را با برج ساعت اش، و با نوشته های یادگاری از دوره قاجار مبنی بر اینکه ظل السلطان مظفرالدین شاه امر به ساخت آن داده است تنها می گذارم و از خود می پرسم: به راستی بالاخره چه کسی باید دادرس باشد؟

گزارش از :فاطمه فرامرزی

 

پی نوشت/

مسجد مشیرالسلطنه،‌ معروف به مسجد ساعت، واقع در میدان مولوی،‌ خیابان فروزش،‌ کوچه تشکری موحد است.

 

 

 

زمان: ۱۳۹۴/۵/۲۴ - ۱۰:۲۴
شناسه خبر: ۴۷۸۸۷۹